محرم امسال چند عکس زیبا از عزاداری ها گرفتم به زودی و در پست بعدی عکس های بیشتر با یک سری اطلاعات براتون می نویسم
من ۲۱ ساله شدم برایم سخت بود
انگار لحظه مرگم رو بیشتر احساس میکنم
نمیدانم چرا ولی غم بزرگی مرا دربر گرفت اندوهگین شدم
بغض عجیبی گلویم را می فشارد
یه دختر ۲۱ ساله اما..
هنوز تنها ...هنوز تنهای تنها
تازه می فهمم تنهایی چقدر بده
اما یه خوبی داره اونم اینکه آدم و فیلسوف می کنه
اینکه آدم یه روز تولد داشته باشه خیلی خوبه
چون باعث میشه که بدونی تو این دنیا چند نفر به یادتن
چون باعث میشه بدونی چند نفر عاشقتن
وچون باعث میشه که یادت باشه چقدر به لحظه مرگت نزدیک می شی
به ياد دارم آخرين باري كه نزد استاد ايليا رفتم ، استاد مرا پند بزرگي داد او برايم داستاني تعريف كرد و از من خواست هميشه اين داستان را به ياد داشته باشم او گفت:
در روزگاراني نچندان دور تاجري توانگر كه به ميانسالي رسيده بود به هند سفر مي كند در راه يك طوطي سخن گو را به دام مي اندازد و به وطن باز مي گردد . طوطي بي نوا كه در انتظار آزادي بود بازرگان را فرا مي خواندو مي گويد اي بازرگان در اين مدت كه سفر مي كردي آيا كسي تورا از راز سعادت بشري آگاه كرده تا جر گفت : چه رازي هرگز نشنيده بودم ؟
طوطي گفت رازي است در مورد سعادت بشر كه خداوند به موجودات آموخت اما هيچ يك نتوانستند سخن بگويند اين راز را فاش كنندو به انسان راز سعادتش بياموزند .
تاجري گفت : خوب اين راز چيست ؟
طوطي جواب داد: به توخواهم گفت اي تاجر اما در عوض مرا رها كن كه من پير و فرتوت هستم و دوست دارم در اين سال هاي پاياني عمر آزاد زندگي كنم و در قفس نميرم .
. طوطي ادامه داد براي انكه به صدق گفته من ايمان آوري قسمت اول اين راز را در قفس قسمت دوم را به بروي شانه ات و قسمت سوم را زماني كه به نوك آن شاخه نشستم خواهم گفت.
تاجر قبول كرد. طوطي گفت راز اول اين است هرگز افسوس آنچه را كه از دست مي دهي نخور. تاجر خوشش آمد و در قفس را باز كرد طوطي به روي شانه تاجر نشست و گفت راز دوم اين است كه هر گز آنچه به عقل خود غير ممكن مي پنداري باور مكن
طوطي پر گشود به روي شاخه اي نشست گفت : اي تاجر در درون سينه من گوهري گرانبها نهفته بود
تاجر كه فردي بسيار آزمند بود خود را به زمين و زمان زد تا طوطي را به چنگ آورد و طوطي در حالي كه به سوي آسمان پر مي گشود با خود گفت افسوس كه معناي گفته مرا در نيافتي تا سعادتمند شوي و آنچه نبايد مي كردي ،كردي.
خیلی وقته که دارم به این موضوع فکرمی کنم که چرا تو مملکت ما هیچ کس سر جای خودش نیست ؟ یه نفر مهندسی کشاورزی می خونه میشه کارمند بانک یکی مدیریت میخونه میشه راننده تاکسی... خلاصه که حسابی همه چیز به هم خورده است . هر کسی زود تر می آد یا میتونه از تبصره های بند پ استفاده کنه برای خودش یه کار پیدا می کنه ( بند پ شامل پول پارتی پورویی می شه)تازه میگن طرف خیلی زرنگه یا میگن شانس داری بعضی هام اگر زمینه مذهبی داشته باشند میگن خدا خواست و قسمت بود!!!
اما به نظر من این مشکل بخاطر اینه که ما اول یه رشته ای رو وارد دانشگاه می کنیم بعد می بینیم که ای دل غافل که باید براش کار هم باشه البته شاید بعد هم از کسی که این رشته رو وارد دانشگاه کرده کلی تشکرمی کنیم و بهشون لغب پدر و مادر فلان رشته رو هم می دیم ( البته این هم از عجایب که ((مادر فلان رشته)) نداریم البته شاید هم داریم من خبر ندارم)
البته من نمی خوام زحمات این استادان رو نادیده بگیرم اونا انسان های بزرگی بودن که این رشته هار و به عنوان علم وارد دانشگاه ها کردن تا ما هم مثل تمام دنیا پیش رفت کنیم اما نباید فراموش کنیم که تو کشور ما به خاطر کمبود فرصت های شغلی نسبت به آمار جوان ها ما نمی توانیم یه رشته رو برای دل خودمون یا برای بالا رفتن سطح دانش بخونیم باید بتونیم از این رشته درآمد کسب کنیم...
این ها رو نوشم تا از شما بخوام شما هم نظرتون رو برایم بنویسید تا من هم به نام خودتون اونو تو وبلاگم ثبت کنم
اما یه هدف دیگه از بیان این بحث دارم که در پست بعدی اعلام می کنم
رومو زمین نندازید من منتظرم ...
آقای جواد مقدم: از وبلاگ:تاریخ و فرهنگ http://hacs.blogfa.com/
سلام . بنده هم معتقدم بعضی رشته ها نه پدر دارند نه مادر . به زبون خودمونی بی پدر مادرند .
اما همیشه نباید بنا به ضرورت های شغلی یک علم یا رشته تعریف بشه . علاقه و سلیقه افرااد هم گاهی وقتا ملاکه .
......
آن زمان روی صندلی نشستن معمول نبود ...
خانم فاطمه جلالی از وبلاگ : زن و جامعه http://www.fatemeh1361.blogfa.com/
سلام دیانای عزیز
ممنون از دعوتتون
این مشکل خیلی ریشه ای می تونه بحث بشه اما خیلی چیزها از این نقطه شروع می شه که در این جامعه رو بنا و زیربنا همراه هم حرکت نمی کنند.چیزی وارد می شه بی اینکه فرهنگ اون رو داشته باشیم .در مورد رشته ها هم همین مساله وجود داره.از طرف دیگه خیلی رشته ها در زمان خاصی ایجاد می شه تا از جامعه بین الملل عقب نمونیم (که میبینید نتیجه چی از آب در می یاد).خیلی ها هم از روی پسند آقایون اختراع میشه و گاهی هم رشته هایی رو داریم که خیلی هم کاربردی هستند اما یا اعتقادی به اونها در بین مسئولین نیست و یا این رشته ها به درستی بومی نشدند .
اینها چیزهایی هستند که به ذهن من می رسید.
خوب باشید
رضا هدایت از سایت :http://www.hedayat.ir/
سلام دوست عزیز هیچ رشته ای بی پدر ومادر نیست نا اگاهی ما وعدم توان به کار گیری هر رشته در بالا بردن کیفیت مطوب وایجاد شرایط مناسب برای توانمندان هر رشته از وظایف ارباب امور است که گهگاه و اغلب به فرامشی سپرده می شود اینکه هیچکس بر سر کار خویش نیست گاه مشکل فردی است وگاه اجتماعی که دراین گفتار نمی گنجد
آرش از وبلاگ چشمهات:http://www.cheshmhat.blogfa.com/
سلام...
ممنون که اومدین وبلاگ من و دعوتم کردین...
می دونین... به نظر من کار زیاده...
همت کمه...
غیرت کمه...
می دونین؟
جوونا دل به کار نمی دن...
دوست دارن همون روز اول توی کارشون به همه چیز برسن...
می خوان یه شبه ره صد ساله برن...
ولی اینطوری نیست...
باید زحمت کشید...
باید کار کرد...
من خودم هدفم از کار کسب درآمد یا این جور چیزا نبود...
فقط می خواستم ذهنم مشغول بشه تا کمتر به مشکلاتم فکر کنم...
از یه کار خیلی ساده توی یه شرکت شروع کردم...
الان مدیر فروش اون شرکتم...
و این رو فقط مدیون لطف خدا و صبر خودم می دونم...
ضمنا به نظر من عامل دیگه ی این موارد مدرک گرایی خانواده ها و حتی خود جووناست...
البته مخصوصا ما پسرها حق هم داریم...
به خاطر سربازی می گم...
یه مشت بچه سوسول پول دار با ماشینای مدل بالاشون تو خیابونا ویراژ می دن و اونوقت ماها باید بریم سربازی و از کار و زندگیمون بمونیم...
ما تو سرزمینی هستیم که علی (ع) رو فراموش کردن...
باور کنین اینجا داره می شه کوفه...
عدالت نیست...
محبت نیست...
همه گرگن...
پس همه چیز به خودمون بستگی داره...
مارال و زهرا از وبلاگدریایی باشیم و دریایی زندگی کنیم :http://jazromad3.blogfa.com/
ممنون که دعوت کردین
ولی خیلی شدید انتقاد کردی
واسه رشته ای کلی دانشمند زحمت کشیده
حالا ما تو مقامی هستیم که بگیم چی خوبه و چی بد؟
اصلا معیار خوب و بد هر آدمی با بقیه فرق میکنه
بازم به ما سر بزنی خوشحالمون میککنی
سجاد نوری از وبلاگ:از روزگار رفته حکایت http://iransociety.blogfa.com/
مرسی از لطف شما
من فکر میکنم قضیه خیلی ریشه ایی تر از این حرف هاست.مشکل در نظام دانشگاهی ما - طرز تلقی ما از درس های آکادمیک و......... است. ما اصولا نظام
دانشگاهی مدرن نداریم که از آن توقع بالا داشته باشیم
آقای زارعی عزیز از وبلاگ یک دانشجو ارتباطات http://mohammadzarei.blogfa.com/
سلام
اول عظر خواهی می کنم بابت اینکه دیر امدم
این مطلب که شما فرمودید یعنی بیکاری افراد تحصیل کرده یکی از مشکلات کشور های جهان سوم است و متاسفانه هیچ کاری در این مورد انجام نشده و فقط کلی وعده و وعید داده می شود
به امید روزی همه حرف ها به عمل تبدیل شود
با ارزوی موفقیت
آقا سعید از وبلاگ حرفهایی برای گفتن http://www.2u.blogfa.com/
سلام
واقعا حرفتون درسته
یکی از دلیلاش پارتی بازی و پول هستش
من لیسانس برق الکترونیک دارم باورتون نمیشه خیلی دنبال کار گشتم
ولی هر جا میری میگن کی معرفیت کرده؟
بعد که میگی هیچکس میگن برو خبرت میکنیم
هنوزه دارن خبرم میکنن
خبر وسط گیر کرده یا خیلی داغ بوده سیم تلفن سوخته
اگه شما خبری دارید به من بگید 
راستی عظر نه عذر
خانم فاطمه بختیاری از وبلاگ گذر حادثه از پشت کلامhttp://rozirozegari.blogfa.com
سلام دیانای عزیز
عزیزم یه دلیلش همون طور که خودت گفتی بی علاقگی افراد هست و دوم ادعا
ملت ایران ادعا دارن بدجور . همه دکتری و مهندسی امور مختلف رو پشت سر گذاشتن . کمتر پیدا میشن کسانی که پاشو نو به اندازه گلیمشون دراز کنن
در پناه خدا
آقا یا خانم پ . س از وبلاگ سینقان دشت http://www.sineghandasht.blogfa.com/
سلام
به نظر من مشکلی که در این زمینه در ایران و بعضی کشور های دیگر است اینه که برای ما مدرک تحصیلی معادل مجوز اشتغال محسوب می شه در صورتی که واقعا" نباید این طور باشه در واقع یک نفر با تحصیل فقط مهارت های علمی یا عملی را فرا می گیرد و برای شروع بکار در هر موسسه ای این کارایی و مهارت است که باید ملاک باشد نه مدرک ولی متاسفانه در ایران فقط مدرک (فارغ از هر گونه مهارتی )
در نظر گرفته می شود ....
آقا حمزه
آخه هرکی باید ببینه چقدر می تونه در برابر نظرات جامعه و خانواده می تونه تاب بیاره. یا اینکه چقدر تو این رشته عمیقه. من خبرنگارم ولی چند تا دونه خبرنگار درست و حسابی که رشته تحصیلیش هم همین باشه بیشتر نمی شناسم. بقیه دانشجوهاش انصافا چیزی بلد نیستن و حتی با حضور در محل های کار هم پیشرفت نمی کنن چه برسه که بخوان بقیه رو یاد بدن.
|
یک تابستان دیگر نیز گذشت یک تابستان بر عمر ما افزوده شد و مرگ این برادر دیرینه زندگی در حالی که در فرا سوی ما قرار دارد و ما را به سوی خود فرا می خواند ما خود را از او دور می پنداریم آری مرگ به ما نزدیک است و ما نادانسته های بیشماری در این ذهن کوچک خود داریم که جواب آن در سراسر این گیتی پهناور پنهان است آری فرصت کم و دانش این جهان بی پایان پس برای پی به این سوالات:
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.... من نیز مثل همه شما این تابستان به سفر رفتم به جایی .. خیلی دور خیلی نزدیک ... شاید دور به من وشاید نزدیک به شما به سرزمین نیایش دعا به سرزمین کبوتران سفید به سرزمین گنبد طلایی ... به دیار غریبترین آشنا ... علی ابن موسی الرضا ....
غرق نور است طلا گنبد زرد رضا بوی گل بوی گلاب می رسد از همه جا

اما این سرزمین غریب به غربت مردی که چشم ملتی به اوست جز حرم سرشار از نور که عطر پر فرشته ها در آن جاری است جای دیدنی بسیاری دارد که شاید آنها را دیده و شاید هم ندیده باشید ... به همین بهانه قسمتی از مهمترین آنها را برایتان سوقات آورده ام
توس ، آرامگاه حماسه سرای ایران:


حکیم بزرگ ابولقاسم فردوسی توسی را همه به خوبي میشناسند خالق داستان رستم سهراب ... زال رودابه... رخش و هفت خان رستم ... کاوه و ضحاک .. آری این مرد بزرگ در وطنش شهر توس در نزدیکی شهر مشهد مدفون شده عکس زیر نمایی از داخل این آرامگاه دو طبقه است که طبقه فوقانی آن به جایی شبه به فروشکاه اجناس سنگی مبدل شده و طبقه زیرین قبر این بزرگ مرد تاریخ ادبی کشور است
البته نا گفته نماند که در کنار قبر این مرد بزرگ کتابش شاهنامه به اشکال و قیمت های متفاوتی به فروش می رسد این کتاب ها در رده سنی کودکان نوجوانان و بزرگسالان است اگرچه همه دوست دارند یک جلد از این کتاب را داشته باشند آما قیمت های سرسام اور کتاب مانع از این می شود ... حتی خود فروشنده ها نیز از این وضع ناراضی هستند یکی از آنها می گفت : همه روز از تعداد افراد کتاب خوان کمتر می شود به جای آنکه با پایین آوردن قیمت ها جوانان را تشویق به خرید بکنند آنها را از کتاب دور می کنند دیگر کمتر کسی 18 هزار تومان پول بابت کتاب می دهد در نتیجه کتاب و فرهنک کتاب خوانی در بین قشر خاصی از مردم رشد میکند بیخود نیست که سرانه مطالعه در کشور ما سالانه برای هر فرد 10 دقیقه است.....
دل پر دردی داشت ولی چه میشود کرد....


به روی قبر ایشان نوشته شده بود که این بنا در سال 1353 هجری قمری ساخته شدو اما دور تا دور داخل مقبره گچ بری ها و مجسمه هایی از زیباترین داستان های شاهنامه به دست استاد بزرگ فریدون صدیقی خلق شده بود


از آرامگاه که بیرون می آیید درست پشت این بنای عظیم باقی مانده هایی از یک شهر فراموش شده ذهن آدمی را به کنکاش وا می دارد این جا دروازه های رزان و بخش از باره ی ( دیوار) شهر تاباران توس است رزان یکی از چند دروازه ای است که به گفته نظامی عروضی باغ فردوسی و گور ش درون آن واقع شده باره شهر تقریبا 6 کیلومتر طول داشته ارتفاع اولیه باره 10 متر و عرض از پایین 6 متر و از بالا 5/2 متر بوده این دیوار بیش از 700 سال عمر دارد در سده اولیه اسلام ساخته شده و به وسیله مغولان تخریب شد و باز سازی شد و آخرین بار توسط میرانشاه پسر تیمور لنگ در سال 791 هجری ويران گرديد و دیگر رنگ آبادی به خود ندید
... اگر چند قدمی به دیوار نزديك شوید و گوش خود را به دیوار بچسبانید صدای خواهید شنید فریادها ... فغان ها ... هل هله های شادی و گاه صدای کودکانی که کنار این دیوار بازی می کردند ... آری اگر این دیوار توان سخن گفتن داشت شاید رازهایی را بیان می کرد که ذهن باستان شناسان را به خود مشغول کرده و خوب شد که او دلی ندارد وگرنه تا به امروز معلوم نبود چه بر سر دلش آمده بود...

در قسمت راست تصویر همانطور که می بینید بخشی از دیوار با خشت آجر و در سمت جپ بخشی از دیوار با کاه گل ساخته شده است . مسؤل باز سازی این بنا و پیگیری مرمت این بنا مهندس اکبری (کارشناس مرمت بنا) است که در پاسخ به سوالات من در مورد این دیوار گفت در حدود 700 سال پیش شکل اولیه ای دیوار آجری (سمت راست) بوده و با گذشت زمان و باز سازی های متعدد در طول تاریخ به این شکل امروزی ( سمت چپ) درآمده ما برای جلوگیری از تخریب مجدد این دیوار بر اثر باران وآفتاب یک سقف پیش ساخته به روی این دیوار قرار دادیم و برای نمایش و بیان واقعیت تاریخی این دیوار این دیوار سمت راست را به این دیوار قدیمی افزوده ایم تا بازدید کنندگان بيشتر با پیشینه معماری کشور آشنا گردند.....
این دیوار بازوی چپ قلعه است و درست در سمت راست آن دروازه ها قرار دارند که به لطف سازمان میراث فرهنگی کشور در حال بازسازی است ..

کمی آن طرف تر در قسمت چپ مقبره پش این دیوار های بلد مردی بزرگ آرمیده مردی که او را خوب می شناسید ... او را شعر هایش می شناسید:
ما چون دو دریچه روبهروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده عمر آینه ی بهشت اما ... آه
بیش از شب روزتیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
آری اینجا آرامگاه مهدی اخوان ثالث است در گوشه ای دنج خلوت در سکوت ابدی ارمیده است ...

هارونیه کمی دور تر از مقبره فردوسی بنایی عجیب و پر از ابهام است به نام هارونیه است سابقا مردم بومی تصور می کردند که اینجا یکی از زندان های هارون الرشید خلیفه عباسی است اما با کاوش های جدید باستان شناسان این فرضیه رد شد زیرا قدمت این بنا کمتر عصر خلفای عباسی اما به هر حال زیبایی خاصی از نظر معماری دارد ...


از دیگر مکان های دیدنی مشهد بقعه خواجه مراد است. بنایی مخروبه که آدمی ابتدا فقط افسوس می خورد ...

خادم این مکان می گفت نام اصلی ایشان هرصمت ابن اعلم بوده است ایشان در شهر مدینه به دنیا آمدند و سپس به عنوان خادم امام رضا(ع) را تا شهر مشهد همراهی کردند و بعد شهادت ایشان تنها کسی بودند که با شهامت تمام به مردم اعلام کردند که این مامون بوده است که امام را به شهادت رسانیده و سپس برای نجات از دست ماموران حکومتی به میان کوه پناه بردند و همینجا به شهادت رسیدند اما چون ایشان در این جا مراد دل خیلی از زائرین حرمش را برآورده کرده است به خواجه مراد معروف گشته است
طبق گفته های خادم این مکان قرار است که به زودی این مکان با خیرات و نذورات مردم ساخته شود اما تا کی خدا می داند ...

مکان دیدنی بعدی نیز آرامگاه یکی دیگر از خادمان امام خواجه ابا صلت است مردی بزرگ تا هنگام اخرین نفس های امام همراه ایشان بودند


روزی که تو رقتی گام های استوارت بر این خاک بیریا و مظلوم چشم خیلی از دشمنان را کور کد تو ایستادی جنگیدی بر خلاف آن طرفی ها به تو وعده پول نداده بودند به تو وعده زمین ندادند به تو وعده بهشتی را دادند که عاشقان خدا آن رادیده بودند
یک روز تو رفتی
یک روز پایت را به من و تمامی مردم این مرزو بوم هدیه کردی
ولی...
ولی حالا تا آخرین روز زندگی ات این چرخ ها پای تو هستند و تو برای همیشه آنها را ازدست داده ای
پس آیا انصاف است که فقط یک روز را به نام تو بگذارند ... به نام مردی که جان باز است ....
تورا ای مرد بزرگ جنگ می ستایم
تقدیم به پدرم و تمامی جانبازان جنگ تحمیلی
روز جانباز مبارک

عشق نخستین بهانه خلق دنیا بود
خالق دنیا اولین عاشق است و برای اثبات عشقش جزئی از روح خود را در معشوق زمینی اش دمید و دنیا برای موجودی که سببش عشق بود آغاز شد
نخستین گناه بشر در تلاتم امواج بی دریق عشق بود و حوا را بر آن داشت تا آنچه که تصور می کرد بهترین است را به معشوقش یعنی آدم ببخشد
سیب سرخ حوا نخستین هدیه عشق بود اما هدیه ای نفرین شده اگر چه آدم بعد ها پس از رانده شدن از بهشت دانست که این محبت حوا بود نه پستی او اما دیگر دیر شده بود او هرگز نتوانست به فرزندانش راز سیب سرخ حوا را بگویدو فرزندانش سر عناد و دشمنی با این موجود لطیف گذاردند زیرا به تصور آنان این زن بود که باعث بدبختی و فلاکت آنان شده بود
ولی خداوند هدیه ای بخاطر عشق زن به همسرش داد و آن << صبر >> بود آری صبر
اگرچه مرد موجودی بی نقص است و کامل اما در این موجود بی نقص خداوند چیزی نگذارده به طوری که او گاهی تصور می کند نیمه ای گمشده دارد و این نیمه گمشده همان زن است
یک افسانه قدیمی یونانی می گوید سالها پیش وقتی در زمین هیچ چیز نبود تنها یک انسان می زیست که نیمی مردو نیمی زن بود آن دو به خوبی خوشی در کنار هم میزیستند و هیچ چیز باعث غم در وجود آنها نمی شد تا اینکه یک روز از روی غرور و خود پسندی مرد به زن گفت اگر تو مدام به من متصل نبودی من سریع تر حرکت می کردم ، بهتر غذا می خوردم و راحت تر بودم من نیازی به تو ندارم خدایان صدای او را شندیدند و آن دو را از هم جدا کردند و هر یک را به نقطه ای دور افکندند اما طولی نکشید که دیدند نمی توانند بدون هم زندگی کنند سالهل به دنبال هم گشتند تا یکدیگر را پیدا کنند
بر طبق این افسانه قدیمی زن و مرد جزئی از یک پیکر بودند و سپس جدا شدند آری ما همیشه فرموش می کیم که انسان ها نیز همانند حیوانات جفت هستند
زن نیز انسان است
و اکنون بعد از سالها که بر این کره خاکی می گذرد
ما فرامش کردیم دنیا بخاطر عشق خلق شد در این دنیا هیچ نشانی از عشق نمی بینم
در جوامع اولیه بشر این زنان بودند که همه چیز به آنها تعلق داشت و مورد توجه بودند چون ای زنان بودند که عهدهدار وظيفة توجه و خدمت كردن به كودكان خود بوده است، نظم خانواده در ابتداي امر چنان بود (البته تا آن اندازه كه ما ميتوانيم چيزي از تاريكي هاي تاريخ استخراج كنيم) كه بر اساس مادر تكيه ميكرد، و پدر منزلت عرضي و ناچيز داشت. در بسياري از قبايلي كه هماكنون بر روي زمين به سر ميبرند، و شايد در اجتماعات بشري اوليه هم، نقش زيست شناسي مرد در عمل توليد مثل از نظر دور مانده است؛ در اين مورد، مرد مانند حيواني تلقي ميشود كه طبيعت او را براي توليد مثل بر ميانگيزد و با كمال لاعن شعوري جفت گيري ميكند، و بچهاي به دنيا ميآيد، بدون آنكه در صدد باشد بداند كه چه چيز علت است و چه چيز معلول آن. مردم جزيرة تروبرياند آبستني زن را نتيجة روابط جنسي نميدانند، بلكه علت آن را روح يا شبحي ميشناسند كه در شكم زن وارد ميشود، و خيال ميكنند كه شبح معمولاً هنگام استحمام به شكم او راه مييابد، و در اين قبيل موارد، دختر ميگويد: «ماهي مرا گزيد». مالينووسكي نقل ميكند كه: «وقتي ميپرسيدم كه پدر اين طفل كيست، همه يك زبان ميگفتندكه اين طفل، بيپدر به دنيا آمده، زيرا مادر او ازدواج نكرده است؛ و چون صريحتر ميپرسيدم و ميگفتم كه از لحاظ زيستشناسي چه كس با اين زن نزديكي كرده است، سؤال مرا نميفهميدند و اگر جوابي ميدادند اين بود كه: شبح اين طفل را به او داده است». مردم اين جزيره عقيدة عجيبي داشتند، و آن اين بود كه هرگاه زني خود را به مردان زيادتري تسليم كند، اين شبح زودتر به شكم او راه مييابد؛ با وجود اين، اگر زنان ميخواستند از بار برداشتن محفوظ بمانند، در موقع مد دريا استحمام نميكردند و در عين حال، از نزديكي با مردان نيز خود را نگاه ميداشتند. راستي كه اين عقيدة عجيبي است، كه مردم را از رنج بسيار براي يافتن پدر طفل آسوده ميكرده است، و از اين طرفهتر، آنكه اين عقيده را براي خاطر شوهران، يا براي خاطر علماي مردمشناسي جعل كرده باشند.
مردم ملانزي ميدانند كه روابط جنسي سبب آبستني ميشود، با وجود اين، دختراني كه هنوز شوهر اختيار نكردهاند اصرار دارند كه آبستني خود را نتيجة خوردن نوعي غذا بدانند. حتي پس از آنكه وظيفة جنسي مرد در عمل توالد و تناسل شناخته شده، روابط جنسي به اندازهاي پريشان و بيقاعده بوده كه بآساني نميتوانستهاند پدر طفل تازه به دنيا آمده را معلوم دارند. به همين جهات است كه در اجتماعات اوليه، زن خيلي بندرت به فكر آن بوده است كه بداند پدر طفلش كيست؛ طفل، طفل آن زن به شمار ميرفته، و خود آن زن متعلق به شوهري نبوده، بلكه به پدر يا برادر يا قبيلة خود تعلق داشته و با آنان ميزيسته است، و هم آنان تنها خويشاوندان نري بودهاند كه طفلش آنان را خويشاوند خود ميشناخته است. روابط مهر و محبت ميان برادر و خواهر، به طور كلي، شديدتر از چنين روابطي ميان زن و شوهر بوده، و از طرف ديگر، شوهر نيز به نوبة خود با مادر و در قبيلة خود ميزيسته و پنهاني از زن خود ديدن ميكرده است. حتي در دوران مدنيت قديم نيز برادر در نزد زن گراميتر از شوهر بوده و چنانكه از تواريخ برميآيد اينتافرنس برادر خود را از خشم داريوش رهانيد، نه شوهر خود را، و آنتيگونه، به خاطر برادرش خود را فدا كرد، نه به خاطر شوهرش. «اين انديشه كه شوهر نزديكترين فرد به زن خود و گراميترين شخص در مقابل دل اوست، خيلي تازه در جهان پيدا شده و در جزء كوچكي از بني بشر مصداق خارجي دارد».
رابطة ميان پدر و فرزندانش، در جامعههاي اوليه، به اندازهاي ضعيف است كه در بسياري از قبايل دو جنس زن و مرد از يكديگر جدا زندگي ميكنند. در استراليا و گينة جديد و افريقا و ميكرونزي و آسام و بيرماني، و همچنين در نزد طوايف آلئوت و اسكيمو و ساموئيدها و در بسياري از جاهاي ديگر هنوز قبايلي ديده ميشوند كه زندگاني خانوادگي در نزد آنان معني ندارد؛ مردان از زنان جدا هستند و بسيار كم آنان را ميبينند، و حتي در موقع غذا خوردن هم، هر دو دسته از يكديگر دورند. در شمال پاپوا هرگز مجاز نيست كه مردي را با زني در جاهاي عمومي ببينند، ولو اينكه آن زن، مادر فرزندان وي باشد. در تاهيتي «اصلاً زندگاني خانوادگي مفهومي ندارد». در نتيجة همين جدايي ميان دو جنس است كه روابط پنهاني نامشروع ميان مردان، كه در مردم اوليه ديده ميشود، بروز كرده و به اين حيله بوده است كه مردان توانستهاند خود را از زنان دور نگاه دارند اين قبيل اجتماعات، از لحاظ ديگري، با انجمنهاي اخوت نيز كه در زمان ما شيوع دارد وجه شباهتي دارند، كه رعايت سلسلة مراتب در سازمان آنهاست.
بنابراين، سادهترين صورت خانواده عبارت ميشود از زني كه با فرزندان خويش، در قبيلة اصلي خود، با مادر و برادرش به سر ميبرد؛ اين شكل خانواده نتيجة طبيعي حيواني بودن محض روابط ميان زن و نوزادان وي، و جهل او نسبت به اهميت حياتي مرد در عمل توليد مثل بوده است. و نيز، در دورانهاي اوليه، يك نوع ديگر ازدواج وجود داشته كه در واقع آن را ميتوان «زناشويي سرخانه» ناميد: مرد قبيلة خود را ترك ميگفته و به قبيله و خاندان زن ميپيوسته و براي او، يا با او، براي خدمت به والدين زن كار ميكرده است. در اين صورت، نسبت فرزند از جانب مادر نگاه داشته ميشده و ارث نيز از طريق مادر ميرسيده است؛ حتي حق سلطنت نيز، غالب اوقات، از طرف زن به ميراث ميرسيده، نه از طرف مرد. ولي اين «حق مادري» را نبايد با تسلط مادر و مادرشاهي اشتباه كرد حتي در آن صورت كه ميراث از طرف مادر انتقال مييافته، تمام اختيار دارايي در چنگ زن نبود، بلكه تنها كاري كه زن داشته تسهيل تعيين روابط خويشاوندي بوده است، چه اگر چنين نميشده، از لحاظ اهمالي كه مردم در تعيين روابط جنسي داشتند، علايم خويشاوندي به كلي از بين ميرفته است. 35 آري، آنچه حقيقت دارد اين است كه در هر نوع نظام اجتماعي زن داراي نفوذي است، ولو آنكه به حدودي محدود باشد، و اين نتيجة طبيعي مكانت خاصي است كه وي از لحاظ وظيفة تقسيم غذا در منزل دارد، و همچنين نتيجة نيازمندي مخصوصي است كه مرد به او دارد و او ميتواند از انجام آن خودداري كند. بعضي از اوقات، مخصوصاً در نواحي افريقاي جنوبي، حكومت به دست زن افتاده است؛ در جزاير پلو هرگز رئيس قبيله به كار مهمي دست نميزده است، مگر آنكه، بيشتر، نظر شوراي خاصي را كه از زنان پير تشكيل ميشده جلب كند؛ در قبايل ايروكوئوي حق زنان در شوراي قبيله، در رأي دادن و اظهار نظر كردن، با حق مردان برابر بوده است. زنان هنديشمردگان سنكا تا آن حد نيرومند بودند كه حق انتخاب رئيس را داشتند. همة اينها صحيح است، ولي جزو امور نادر به شمار ميرود و در بيشتر قبايل اوليه وضع زن چندان با بردگي فاصله نداشته است. ناتواني متناوبي كه از حيض ديدن براي زن فراهم ميشود و او را از حمل سلاح عاجز ميسازد، و همچنين مصرف شدن نيروي وي، از لحاظ زيستشناسي، براي حمل و شيردادن و پروردن كودك خود، همه از عواملي است كه او را از مقابلة با مرد بازداشته و ناچارش كرده است كه در تمام اجتماعات – جز در اجتماعات خيلي پست يا خيلي پيشرفته – به مقام پستي بسازد. نبايد تصور كرد كه با پيشرفت مدنيت مقام زن هم بتدريج بالا رفته است؛ من باب مثال بايد گفت كه وضع زن در يونان دورة پريكلس بسيار پستتر از وضع زن در ميان هنديشمردگان امريكاي شمالي بوده است. حقيقت امر اين است كه زيادتر بودن حس همكاري زن، در تغيير وضع اجتماعي او بيشتر مؤثر بوده تا تربيت فرهنگي مردان و ملاحظة جهات اخلاقي.
در دورة شكارورزي، جز تعقيب شكار، تقريباً تمام كارهاي ديگر خانواده بر عهدة زن بود. مرد، براي رفع خستگي شكار، قسمت اعظم سال، با خيال راحت به آسايش و تنپروري ميپرداخت. زن زياد ميزاييد و نوزادان خود را بزرگ ميكرد و كلبه يا خانه را خوب نگاه ميداشت و از جنگلها و مزارع خوراكي به دست ميآورد و پختن و پاك كردن و تهية لباس و كفش برعهدة او بود. هنگام حركت قبيله، مردان، كه ميبايستي منتظر دفع هر حملهاي باشند، تنها كارشان حمل اسلحه بود و زنان باقي ساز و برگ خانواده را حمل ميكردند. زنان قبيلة بوشمن را به عنوان حمال، براي حمل اسباب خانه، استخدام ميكردند، و چون معلوم ميشد كه نيروي حمل بار را ندارند، آنان را ميان راه ميگذاشتند و خود به راه خويش ادامه ميدادند. ميگويند هنگامي كه ساكنان اطراف قسمت جنوبي نهرماري، در استراليا، براي اولين بار ديدند كه بر پشت گاوان بار گذاشتهاند، پيش خود چنين تصور كردند كه اين گاوان، زنان سفيدپوستان هستند. اختلاف مقاومتي كه اكنون ميان زن و مرد ديده ميشود، در آن روزها، چندان قابل ملاحظه نبوده است؛ اين اختلاف، بيشتر از لحاظ شرايط زندگي و محيط پيدا شده و، از حيث عمقي و فطري بودن، چندان قابل توجه نيست. اگر از ناتواناييهاي زيستشناسي زن چشم بپوشيم، در آن هنگام، از حيث بلندي قامت و بردباري و چارهانديشي و شجاعت، دستكمي از مرد نداشته و مثل زينت و تجمل يا بازيچة جنسي مرد به او نظر نميكردهاند، بلكه حيواني بوده است نيرومند كه ميتوانسته ساعات درازي به انجام كارهاي دشوار بپردازد، و هرگاه ضرورت پيدا ميكرده در راه فرزندان و عشيرة خود، تا حد مرگ، ميجنگيده است. يكي از رؤساي قبيلة چيپوا گفته است كه: «زن براي كار آفريده شده و ميتواند به اندازة دو مرد بار ببرد يا بكشد؛ زن است كه براي ما خيمه ميزند و لباس ميدوزد و ما را شبهنگام گرم ميكند… ما هرگز بدون آنان نميتوانيم جابهجا شويم. زنان همهكار ميكنند و براي غذا خوردن به چيز كمي قناعت دارند. چون دايماً كارشان آشپزي است، در سالهاي سخت و قحط به اين اندازه خشنودند كه انگشتان خود را بليسند.»
در اجتماعات اوليه قسمت اعظم ترقيات اقتصادي به دست زنان اتفاق افتاده است، نه به دست مردان. در طي قرنهاي متوالي، كه مردان دايماً با طريقههاي كهن خود به شكارورزي اشتغال داشتند، زن در اطراف خيمه كشاورزي را توسعه ميداده و هزاران هنر خانگي را ايجاد ميكرده كه هر يك روزي پاية صنايع بسيار مهمي شده است. از پنبه، كه به گفتة يونانيان «درخت پشم» است، همين زن اوليه نخست ريسمان و پس از آن پارچه را اختراع كرد. و نيز زن است كه، به اقرب احتمال، سبب ترقي فن دوخت و دوز و نساجي و كوزهگري و سبدبافي و درودگري و خانهسازي گرديده، و هموست كه غالب اوقات به كار تجارت ميپرداخته است. كانون خانوادگي را نيز زن به وجود آورده و بتدريج نام مرد را هم در فهرست حيوانات اهلي خود وارد كرده و به او ادب آموخته و هنر معاشرت و آداب اجتماعي را، كه بنيان روانشناسي و ملاط مدنيت است، تعليم كرده است.
ولي هنگامي كه صنعت و كشاورزي پيشرفت پيدا كرد و مفصلتر شد و سبب به دست آمدن عايدي بيشتري گرديد، جنس قويتر بتدريج استيلاي خود را بر آن وسعت داد. با توسعة دامداري منبع تازة ثروتي به دست مرد افتاد، و به اين ترتيب، زندگاني نيرومندتر و باثباتتر شد. حتي كشاورزي، كه در نظر شكارورزان عصر قديم عمل پيش پا افتادهاي به شمار ميرفت، در پايان كار، مرد را بتمامي به طرف خود جلب كرد و سيادت اقتصادي را كه براي زن از اين عمل حاصل شده بود از چنگ وي بيرون آورد. زن، تا آن هنگام، حيوان را اهلي كرده بود؛ مرد اين حيوان را در كشاورزي به كار انداخت و به اين ترتيب سرپرستي عمل كشاورزي را خود در دست گرفت، و مخصوصاً چون گاوآهن اسباب خيش زدن شد و نيروي عضلاني بيشتري براي به كار انداختن آن لازم بود، خود اين عمل، انتقال سرپرستي كشاورزي را از زن به مرد تسهيل كرد. بايد اضافه كرد كه زياد شدن دارايي قابل انتقال انسان، از قبيل حيوانات اهلي و محصولات زمين، بيشتر به فرمانبرداري زن كمك ميكرد، چه مرد در اين هنگام از او ميخواست كه كاملاً وفادار باشد تا كودكاني كه به دنيا ميآيند و ميراث ميبرند فرزندان حقيقي خود مرد باشند. مرد، بدين ترتيب، پابهپا در راه خود پيش رفت، و چون حق پدري در خانواده شناخته شد، انتقال ارث، كه تا آن موقع از طريق زن صورت ميگرفت، به اختيار جنس مرد درآمد؛ حق مادري در برابر حق پدري سر تسليم فرود آورد، و خانوادة پدرشاهي كه بزرگترين مرد خانواده رياست آن را داشت، در اجتماع به منزلة واحد اقتصادي و قانوني و سياسي و اخلاقي شناخته شد، خدايان نيز، كه تا آن زمان غالباً به صورت زنان بودند، به شكل مردان ريشداري درآمدند كه در واقع مظهر پدران و شيوخ قبيله بودند؛ در اطراف اين خدايان «حرمسرايي»، مانند آنچه مردان پرادعا در دورة عزلت خود به عنوان خيالبافي خلق كرده بودند، ايجاد گرديد.
ظهور خانوادة پدرشاهي ضربت محكمي براي از بين بردن سلطة زن به شمار ميرود؛ از اين به بعد زن و فرزندانش عنوان مملوك پدر يا برادر بزرگ، و پس از آنان، شوهر او را پيدا كردند. براي زناشويي، همانگونه كه غلام و كنيز را در بازار ميخرند، زن را نيز ميخريدند، و هنگام وفات شوهر، زن نيز مانند انواع ديگر دارايي وي به ميراث ميرفت؛ در بعضي از نقاط، مانند گينة جديد و هبريز جديد و جزاير سليمان و فيجي و هندوستان و غيره، زن را خفه ميكردند و با شوي مرده در گور ميگذاشتند، يا از وي ميخواستند كه خود را بكشد تا در حيات آن جهاني به خدمت شوهر قيام كند. در اين حال پدر خانواده حق داشت كه با زن و فرزندان خود هرچه خواهد بكند، آنان را بفروشد يا به كرايه دهد، و هيچ مسئوليتي نداشت جز آنكه اگر در استعمال اين حق افراط ميكرد، پدران ديگر، كه خود مانند وي بودند، او را سرزنش ميكردند. در عين آنكه مرد آزاد و مختار بود كه در خارج خانه روابط جنسي داشته باشد، زن، در سيستم پدرشاهي، موظف بود كه عفت خود را تا پيش از زناشويي حفظ كند و پس از آن هم كاملا به شوهر خود وفادار بماند؛ به اين ترتيب، براي طرز رفتار هر يك از دو جنس، معيار اخلاقي جداگانهاي ايجاد گرديد.
فرمانبرداري زن، كه به صورت كلي در دورة شكارورزي وجود داشت و در دورهاي كه حق مادري در خانواده رواج يافت كمي تخفيف پيدا كرد، از اين به بعد شدت ميگرفت و ظالمانهتر ميشد. در روسية قديم، هنگامي كه پدري دختر خود را به خانة شوهر ميفرستاد، او را آهسته با تازيانهاي ميزده و پس از آن، تازيانه را به داماد خود ميداده است، تا بدين ترتيب نشان دهد كه تنبيهات لازم از اين به بعد به دست كسي اجرا خواهد شد كه جوانتر و نيرومندتر است. حتي هنديشمردگان آمريكا، كه هنوز حق مادري را محفوظ داشتهاند، با زنان خود بسيار به خشونت رفتار ميكرده و آنان را به پليدترين كارها واميداشتهاند، و غالباً آنان را به نام «سگان» ميخواندهاند. همه جا در روي زمين ارزش زندگي زن كمتر از مرد بوده، و چون زنان دختر ميآوردهاند جشني، نظير جشني كه براي تولد پسران گرفته ميشد، در كار نبوده است؛ مادرها احياناً دختران خود را ميكشتهاند تا آنان را از بدبختي برهانند. زنان را در جزيرة فيجي خريد و فروش ميكنند، و غالباً ارزش آنها مانند ارزش يك تفنگ است؛ در بعضي از قبايل، زن و مرد يك جا نميخوابند و گمان دارند كه نفس زن از نيروي مرد ميكاهد. اهل فيجي شايسته نميدانند كه مرد همه شب در خانة خود بخوابد، و در كالدوني جديد زن زير ساباط بيرون اطاق ميخوابد و مرد در داخل اطاق؛ همچنين در جزاير فيجي اجازة آن هست كه سگان در بعضي از معابد داخل شوند، در صورتي كه زنان مطلقاً از دخول در معبد ممنوعند. اين دوري زن از حيات مذهبي و اجتماعات ديني هنوز هم در دين اسلام وجود دارد.. درست است كه زن در همة ادوار از اين نوع سيادتي كه آزادي در سخن گفتن و پرگفتن است برخوردار بوده و در شرمسار كردن مرد و نزاع كردن با او، و حتي كتك زدن وي، درپارهاي از مواقع موفقيت داشته است، با همة اين احوال، مرد آقاست و زن خدمتگار او. مردان قبيلة كافر زن و همسر را مانند بردهاي ميخريدند، و اين سرماية حيات آنان به شمار ميرفت، چه، آنگاه كه عدة كافي زن در اختيار خود داشتند، ميتوانستند راحت كنند و زنان با كار و كوشش خود وسايل زندگي آنان را فراهم سازند. بعضي از قبايل هندوستاني، در حساب ميراث بردن، زن را با حيوانات اهلي همسنگ قرار ميدادند و قسمت ميكردند: و اگر درست توجه كنيم، در آخرين حكم از احكام عشرة (ده فرمان) موسي هم، ميان اين دو، تفاوت مشخصي را قايل نشده است. در ميان تمام سياهان افريقايي زن و كنيز تفاوتي نداشتهاند، جز آنكه از زنان فايده و لذتي ميبردهاند كه كاملا اقتصادي به شمار نميرفته است؛ ازدواج، در ابتداي پيدايش، نوعي از مالكيت و قسمتي از نظام اجتماعي بوده كه سازمان بندگي و غلامي برطبق آن جريان پيدا ميكرده است.
زن در اوستا و همچنین در زبان سانسکرت به لقب «ریتهسیهبانو» یا «اَشَهبانو» خوانده شده، که به معنی دارنده فروغ راستی و پارسایی است. امروز واژه نخستین در زبان پارسی حذف شده و فقط بانو که، به معنی فروغ و روشنایی است برای زنان به کار میبریم. باز واژه مادر در اوستا و سنسکرت «ماتری» است که به معنی پرورش دهنده میباشد و خواهر را «سواسری» یعنی وجود مقدس و خیرخواه مینامد و زن شوهردار به صفت «نمانوپنتی» یا نگهبان خانه، نامزد شده است. زن درایران باستان (درمتون پهلوی) مقامی بسیار والا و ارجمند داشته است. مهریکی از ایزدان مادینه بوده که به شکل زن مهر آن نیز وجود دارد. اما بعدها نماد مردانه پیدا کرد. زن ایرانی در دوره هخامنشیان در کلیه امور همچون مردان به کار و پیشه مشغول بوده است. این را کشف سنگنبشتههای گلی در تخت جمشید به اثبات میرساند. جالب این که بدانید زنان در هنگام زایمان مرخصی با حقوق داشتهاند و همچنین پس از زایمان به آنان پاداشهای گران بها نیر داده میشد. در برخی از سنگ نبشتهها شاهد آن هستیم که مردان در خدمت زنان کار میکنند و ریاست کارها به زنان است و نیز میبینیم که زنانی معرفی شدهاند که املاک وسیع و کارگاههای بزرگی داشتهاند، همچنین زنان دوره هخامنشی میتوانستند بدون هیچگونه دخالت شوهر در املاک و داراییهای خودهرگونه تصرفی که مایل بودند، بنمایند. در ایران باستان، مقام زن در جامعه بسیاربالا بود و زن در بسیاری از شئون زندگی با مرد همکاری میکرد. بنابرنوشته کتاب نیرنگستان پهلوی، زنان میتوانستند در سرودن یسنا و برگزاری مراسم دینی حتی با مردان شرکت کننده یا خود به انجام اینگونه کارها بپردازند. زنان حتی میتوانستند درا وقات معینی به پاسداری آتش مقدس پرداخته و طبق کتاب ماتیکان هزاردادستان به شغل وکالت و قضاوت مشغول شوند. در فروردین یشت و دیگریشتها و همچنین شاهنامه و دیگرحماسههای باستانی این سرزمین، اسامی بسیاری از این زنان نامدار و پهلوان و میهن پرست دین دار- که به واسطه کارهای مفید و نیکشان در گروه زنده و روانان جاوید، درآمدهاند – نام برده شده و برروان فرهمند آنان درود فرستاده میشود. در ایران باستان زنان همچون مردان میتوانستند فنون نظامی را یاد بگیرند و حتی فرماندهی سپاهیان را بر عهده بگیرند (مانند: بانو آرتمیس که فرمانده سپاهیان ایران در برابر یونانیان بود، و گردآفرید که مرزدار ایران بود و در برابر سهراب صف آرایی کرد). زیبایی تمدن ایران و فرهنگ انسانی اش در اینجا بیشترآشکار میشود که زنی ایرانی دارای شخصیت حقوقی و برابر با مردان بوده و میتوانسته به شغل وکالت دادگستری بپردازد و حتی بر مسند قضاوت بنشیند و قضاوت کند. بنابه گفته کتاب هزار دستان (هزار ماده قانون) زنان دانشمند و باسواد به پیشه قضاوت مشغول بوده اند. این زیبایی تمدن دیدن چهرههایی درخشان از زنان ایرانی که بر جایگاه والای شاهنشاهی ایران تکیه زدهاند نمایان تر میشود. چهرههایی همچون «هما»، «آذرمیدخت»، «پوراندخت»، «دنیاک» و نیز چهرههایی مشهوری که فرماندهی سپاهیان ایرانی را بر عهده داشتهاند: همچون آرتمیس، کردیه، بانوگشسب، گردآفرید و... نیز زنان سیاستمدار و دانشمندی که به تنهایی و یا دوش به دوش مردان خود ایستادند و از این سرزمین پاسداری کردند، زنانی چون: آتوسا (همسرکورش بزرگ)، شهربانو استر، شهربانو موزا، پروشات، آتوسا (همسرسیاستمدارو هوشمند اردشیر دوم)، پانتهآ، کتایون، سیندخت، فرنگیس، فرانک، شیرین، منیژه، ارنواز، شهرناز، رودابه، تهمینه، دوغدو، پورچیستا (چیستا دخترکوچک آشوزرتشت).